حلماحلما، تا این لحظه 3 سال و 9 ماه و 22 روز سن دارد

ماهی کوچولوی مامان و بابا

واکسن دو ماهگی ماهی کوچولوی ما

امروز 12 خرداده؛ شب نیمه شعبان. حلما جونم دوماهه شده و باید واکسن دوماهگی بزنه. ساعت 7/30 صبح بیدار شد قطره استامینوفن خورد و رفتیم واسه واکسنش، خوشگل  مامان اصلا بیقراری نکرد بعد واکسن خوابش برد ولی تا غروب یکم تب داشت و پاهاشو که تکون می داد گریه میکرد. اما نزدیکای شب دیگه فهمید که اگر پای چپشو تکون بده دردش بیشتر میشه پس پای چپشو دیگه تکون نداد و فردا هم حالش بهتر شد.      اینم حال حلما جونم بعد از واکسن ...
12 خرداد 1394

نان؛ عشق؛ پوشک مِرسی.

نه بابا جون! تعجب نکن، این اسم یه فیلم نیست؛ آگهی تبلیغاتی هم نیست... این حال و روز این ایام منه عزیزم. حلما خانم! ضمن تبریک مجدد ورود شما به خانواده ی دو نفره ی مامان و بابا (که البته، الان با حضور شما شدیم سه نفر)، د و سه روز اول زندگی شما مصادف شد با ایام تعطیلی سیزده به در و... (سیزده به در!؟‌ حالا بعدا خودت می فهمی) می گفتم واست بابا جان؛ مصادف شد با ایام تعطیلی، شما هم که خیلی فعال در یه زمینه هایی(!) بودی، خیلی زود پوشک تموم کردی و...  باید با افتخار بگم که بنده واسه پیدا کردن پوشک مِرسی سایز یک (چرا سایز یک؟ خب آخه شما خیلی کوچولو بودی بابا؛ فقط 2370 گرم وزن داشتی) تمام داروخانه ها و تقریبا تمام سوپر مارکتی های شهر ...
15 فروردين 1394

حلما آمد!

...و اینگونه بود که در ساعت 20 و 20 دقیقه روز 12 فروردین سال 1394 هجری خورشیدی مصادف با 11 جمادی الثانی سال 1436 هجری قمری و اول آوریل سال 2015 میلادی "حلما" دیده به جهان گشود! در عکس فوق حلما را در اولین ساعات عمرش مشاهده می کنید (چشم بد از ایشان دور). پ.ن: بابا جون؛ غافلگیرمون کردی! طبق گفته ی خانم دکتر، قرار بود 16 در خدمتتون باشیم که مثل اینکه شما یه کوچولو عجله داشتید قربان. نزدیکای ظهر روز چهارشنبه بود که مامان دلش یه ذره درد گرفت، رفتیم بیمارستان گفتن: موقعشه! آره بابا شما تصمیمتو واسه اومدن گرفته بودی. خلاصه گفتن موقعشه و ما هم وسائل مورد نیاز را برداشتیم و حرکت به سمت بیمارستان میلاد کاشون و چند ساعت ب...
12 فروردين 1394

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام حلما ی بابا! این ایام، اولین روزهای بهاره، من و مامان حمیده تصمیم گرفتیم اینجا واست یه وبلاگ نقلی و خوشگل دست و پا کنیم تا بتونیم بنویسیم حرفهایی را که دلمون می خواد به تو بگیم. این حرف ها و این نوشته ها اینجا می مونه تا تویی که ( طبق نظر خانم دکتر صمیمی)  قراره 13 روز دیگه به دنیا بیایی، به دنیا بیایی، بزرگ بشی، مدرسه بری و خوندن نوشتن یاد بگیری و بتونی شادی من و مامان را از اومدنت به جمع خودمون درک کنی. شادیی که در لابلای این خطوط و این نوشته ها مخفی شده و تو اون را حتما خواهی فهمید. حلما ی خوش نام من! اینجا واسه اومدنت همه چیز آماده س ولی تو عجله نکن بابا! خانم دکتر گفته فعلا باید تو دل مامانی باشی تا خوب...
3 فروردين 1394
1